تو ای نا مهربون با من کــمی هـم مهـربـونی کن
یـه دنــیـا درد دل دارم کــمی هـم ، هـمزبونی کن
ببین دستام چه می لرزه ببین زخمام چه می سوزه !!!
نــــگـاه مـات آدم هــــا رو پوستم طعنه می دوزه ...
امون از این غریبی ها امـون از بـغـض دیـریـنـه !!!
نـگو ایـن بار تحمّـل کن نـگـو خواست خــدا ایـنـه !!!
نـذار کــه بـشکـنـه قلبم تـا وقـتـی که تـو رو دارم
تـا وقـتی که به عشق تو یــه دنــیـــــــا آرزو دارم
تو که رفتی غم دوریـت خراب و خرد و پیرم کرد
دوبـــــــاره درد تـنهایـی توی دستـاش اسیــرم کرد
تو کـــه رفتی دلم لـرزید آخــه بـاور نـمـــی کـردم !!!
چه روزایی ! چه شبهایی !! کــه با یـاد تو ســر کـردم !!!
هــنـوزم خـستـه و تـنــها می خونـم : از تـو با غـمـها
(( تـمنــّا می کـنم برگــرد نمون بی من ، تو ایـن دنیـا )) 
هـنـوزم گـــل تو گـلدونه تـو ایـوون بــوی بـارونـه
هـوا ایـنجا هـوای توست تـا برگردی بـه این خونـه ...
زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم ...
اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ...
زندگي به من آموخت درد و رنج چيست ...
ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ...
زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ...
پس تا هست زندگي بايد کرد ...
تا عشق هست ... عاشقي بايد کرد
تا دوستي هست ... دوست بايد داشت
تا دل هست ... بايد باخت
تا اشک هست ... بايد ر يخت
تا لب هست ... بوسه بايد زد
تا بوسه هست ... بايد زد
تا معشوق هست ... عاشق بايد بود
تا شب هست ... بيدار بايد بود
تا هستي ... بايد بود ...
از يک عاشق شکست خورده پرسيدم:
بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن
گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد
گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن
پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت: ( مرگ)

* چقدر تلخه نوشتن
چقدر تلخه قصه عشقو نوشتن
چقدر تلخه قصه گفتن و از تو نوشتن
چقدر تلخ از تو نوشتن و از تو دور بودن و تو رو نداشتن
چقدر سخته تنها بودن ، دور از عشق تو بودن
توی این کوچه بغض غریبی
توی این فصل بد و تنهایی
من موندم و تنها با سر گردونی
توی یک جنگل بی نام و نشونی
آفتاب اینجا سیاهه ، نمی تابه
شباش بدونه ماهه ، سیاهه
تو که نباشی ، کار دلم ساختس
دل من رسوای عالم و جاده س
نمی دونی شبا با یاد تو تنها میشینم
سراغتو از این دل دیوونم میگیرم
بازم آروم دارم قصه میگم برای تو
قصه غم و غربت بدون تو
تو این پس کوچه های تنگ و سیاه
تصویر مبهم از به حس بی گناه
واسه هضم این مصیبت سیاه
جرعه ای می نیازه با گناه
هزاران باد در تمام میکده
صدا می زدم در این ماتمکده
ولی برای ندیدن تصویر تلخ قصه ام
این منم قربانی در خاک دل کویری ام
دارم کم کم میرم توی این شبای یخ بسته
میرم تنها ، ولی بازم تو دلم
تو فقط ، شکل تو فقط ، نقش بسته

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهي شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي که در چشمان تو گم ميشوم
کاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهي شبهاي تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهاي بي پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!
میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...
دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟
ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ...
وسعت عشق من به تو هم یکیه ...
پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوستت دارم...
کفش هایت پر از رفتن
چشم هایت پر از جاده های دور
و کوله پشتی ات پر از حرف های نگفته
به تو حسودی ام می شود
چقدر خوب است دستانت را
به فاصله عادت داده ای
پاهایت را به رفتن های دور
لب هایت را به سکوت
و خاطراتت را به فراموشی
به تو حسودیم می شو د
تو که به داشتن قلب سنگی
عادت کرد ه ای...




